نقدی بر عقیده تقمص نفس ( که به غلط
تناسخ می گویند )
«
برای تکامل نفس »
کلمه
تقمص بر گرفته شده از کلمه قمیص است که این کلمه عربی است و بفارسی پیراهن است و
منظور از پیراهن یعنی پوشش است که انسان می پوشد . اما در عقیده پیروان تقمص
نفس –
منظور جسد انسان است که نفس جسد به عنوان لباس – بر خود می پوشد – در این
عقیده – نفس امری است قدیم یعنی نفس
قبل از جسد در عالم دیگری بوده است و وقتی به جهان مادی می آید بناچار باید لباس
مادی بپوشد – این لباس « قمیص » جسد انسان است در این عقیده بجای نفس از کلمه روح
استفاده می شود که غلط است چون روح
قانون هستی نفس و قانون هستی همه چیز است انچه که تکامل می یابد نفس
است نه روح که قانون ثابت هستی است و نفس هم بر پایه روح یعنی
قانون هستی بوجود امده است در این عقیده – نفس را خداوند در عالم غیب
خلق کرده است یا قسمتی از وجود خودش است –
اما خداوند نفس را نسبی خلق کرده است و برای اینکه به تکامل برسد باید
به عالم مادی بیاید و با آمدن به علم مادی و تا لباس مادی بر خود نپوشد نمی آید تکامل
یابد . و این لباس همان جسد انسان است از این رو وقتی بچه ای متولد می شود در واقع
نفسی از عالم –غیب به عالم مادی می آید – و چون این نفس ممکن
است – در یک جسد نتواند به کمال برسد – ممکن است تا رسیدن به کمال چندین جسد را بر
خود بپوشد و ممکن است هزار جسد بپوشد تا به کمال برسد – این عقیده در ایران
طرفدارانی دارد – که خود را یارسان= اهل حق می نامند – در این عقیده .
نفسی
که به دنیا می اید ممکن است نه تنها به کمال نرسد بلکه ممکن است به ناقص شدن حرکت
کند اگر نفسی در اثر گناهان نتواند لیاقت پوشیدن جسد انسان را برای بعد داشته باشد
ممکن است به جامدات وارد شود مثلاً وارد در سنگ بشود و در اثر زندانی شدن در درون
سنگ مجازات شود و تا وقتی که آن سنگ متلاشی نشود در آن زندانی بماند و بعد از خروج
از سنگ ممکن است در گیاهی داخل شود و از گیاه به داخل جسد حیوان داخل شده و
پس از طی مجازات ها دوباره در جسد انسان وارد شود به دنیا بیاید – و
این تکرار – پوشیدن – را تقمص می گویند.- ونفس پس از اینکه به کمال رسید –
به خدا وصل می شود و در خداوند ترکیب می شود و این پایان کار است .
1- وارد
شدن نفس در سنگ – گیاه و حیوان را در این عقیده دون بدون و
2- وارد
شدن نفس در جسد انسان پست را جامه به جامه و
3- وارد
شدنفس در جسد انسان پاک را مظهر به مظهر می گویند .
در
مرحله مظهر به مظهر است که نفس – آمادگی واصل شدن و جزئی از وجود خداوند شدن
را پیدا می کند – و وقتی که به درجه کاملی از مظهریت رسید اگر از ان جسد « به علت
مرگ » جدا شود با پیوند خوردن به نفس خداوند دیگر به عالم مادی بر نمی گردد
.
وقتی
نفسی – جسدی را می پوشد – آن را حلول نفس در جسد و اتحاد با جسد می گویند که بر روی هم تقمص گفته
می شود .
و
وقتی که نفس به خدا وصل می شود آن را فناء فی الله و بقاء بالله می گویند .
نقد
عقیده – تقمص نفس
1- عقیده
تقمص نفس در هند با تحریف دین نوح
بوجود آمده و هیچ ربطی به ادیان الهی که پیامبرانی چون نوح – ابراهیم – موسی
– عیسی – محمد – آورده اند ندارد و نیز هیچ ربطی به عرفای اسلامی مثل عطار
نیشابوری – جامی – حافظ – شیخ محمود شبستری – نظامی گنجوی – نسیمی – مولوی و غیره
از عرفا ء ندارد . چون همه ی این عرفاء بر پایه قران عقیده داشتند و همه آنها مخالف
– عقیده تقمص نفس می باشند . ولی اهل تقمص با مخلوط کردن عقیده خود با اسلام
بر مردم می خواهند القاء کنند که ما :
الف- مسلمان
هستیم
ب - پیرو
قرآن هستیم
ت- پیرو
ائمه آل محمد ص هستیم
ث- معتقد به تکامل نفس هستیم انا
لله و انا الیه راجعون درحالی که اینها انا فیه راجعون هستند
در صورتی که طبق عقیده ادیان الهی – این عقیده
خرافی است و ربطی به ادیان الهی ندارد و اساساً عقیده شرک است و در عمل انسان دچار تضاد و فرو گشت می شود و بر فرض محال اگر فراگشت هم یابد در نهایت انسان در خدا
ترکیب می شود در حالی که شرک گناهی
است که هرگز بخشیدگی ندارد و انسان در تناسخ
جهان های متتالی تکرار خواهد شد تا
مگر تکامل یابد و بعداز ان هم در جهان
بهشتی ادامه تکامل می دهد و هر گز به خدا
نمی رسد چون موجود نسبی به مطلق نمی
رسد اگر برسد و این شرک می شود یا خدا باید نسبی شود یا انسان مطلق
شود .
-2در
عقیده تقمص نفس ، خداوند قادر مطلق نیست چون نفس راخلق نکرده و از
وجود خود جدا کرده در همبجن نقطه خدا از خدائی می افتد و تجزیه پذیر شده در این
عقیده نفس برای کامل شدن نیاز به آمدن به عالم مادی دارد ، تا کامل شود و
هیچ معلوم نیست که بتواند خود را کامل کند یا نکند و اگر هم بتواند یعنی چیزی را که خداوند
نتوانسته خلق کند ، خود نفس از خدا قادرتر است و خود را به کمال برساند
، اما در ادیان الهی نفس مخلوق خدا
ست و از
اول در کمال نسبی است –
تنها چیزی که نفس باید انجام دهد حفظ کردن کمال نسبی = معصومیت خود
است و این حفظ کردن را تقوا می گویند ، یعنی نفس در ادیان الهی با اطاعت اوامر خداوند خود
را آنچنان که خالق او خواسته پاک نگاه می دارد ، یعنی نفس از اول معصوم و پاک
بدنیا می آید .
-3در
عقیده تقمص نفس – همانطور که گفته شد خداوند خالق هم نیست چون نفس از
خود خداوند جدا شده و بدنیا می آید و با به کمال رسیدن دوباره با خدا یکی می شود
در
این عقیده این نفس است که می خواهد خود را کامل کند ، و خداوند اجزائی از
نفس خود را بدنیا می فرستد که کمال ندارد – یعنی خود خدا کامل نیست برای بکمال رساندن خود
اجزائی از وجود خود را به جهان می فرستدو این خدا ی تصوری – خدا نیست – خرافات است.
4-پس خدا مطلق
نیست ، در نتیجه نسبی است و چون نسبی است پس محدود است و چون محدود است ، پس
مادی است. و چون مادی است – این ماده خود این جهان است. و چون ماده بی شعور و بدون
اراده است – پس خدای مطلق وجود ندارد و به
این دلیل عقیده تقمص نفس شرک
است . اما :
در
عقیده ادیان الهی – خداوند مطلق « هو الاول و هو الاخر است » و اجزاء ندارد
پس
خداوند
کمال مطلق است و احتیاجی به جدا شدن اجزائی از وجود خود و دوباره با وصل کردن به
خود را ندارد چون خداوند « واحد الاحد –
مطلق یعنی بدون اجزاء است»
ذر انسان ها را خداوند یکبار در
ابتدای خلقت آفریده است و در صلب انسانهای
اولیه قرار داده است و خداوند هر روز ازاین ذر ها
انسانها ی را خلق می کند .
و
چون نفس بعد از مردن و جدا شدن از جسد حتی اگر کمال نسبی خود را نیز حفظ کرده باشند با خداوند
ترکیب نمی شود « چون خداوند با هیچ چیزی ترکیب نمی شود ، اگر بشود دیگر خدا نیست»
پس
برای نفس بر پایه ادیان الهی که معصومیت خود را حفظ کرده اند بهشت
جایگاه ادامه تکامل است.و برای نفس که با ترک اوامر –
خداوند - خود را ناقص کرده اند – جهنم – مکان مجازات است تا پاک شود – و بعد
از پاک شدن فرصت دیگری در
جهانهای اینده دارد تا خود را
کامل کند و او هم به بهشت وارد می شود
وجود
خداوند و خلقت نفس در ادیان الهی
وجود
خداوند –همان کلمه روح مطلقه است که پنج اصل – است که
این پنج اصل عبارتند از : واحد الاحد - باعث - امام - عادل - عاید که
در مخلوقات بطور مقدر توحید ، بعثت ، امامت ، عدالت ، معاد می
شود
که
این پنج اصل در وجود خدا در درجه مطلق « سرمدی » است به معنی دیگر هر اندازه تصور شود
خداوند باز بزرگتر از آن است از اینرو الله
اکبــــــــر است .
یعنی
خداوند بزرگتر از آن است که بتوان وصف کرد .
بقول
علی «ع» در نهج البلاغه :
1-
خداوند در درون همه چیز است ، بدون اینکه با او ترکیب شود.
1- و
در خارج همه چیز است بدون اینکه از او جدا باشد.
برای
فهم این موضوع مثالی می آوریم :
اگر
همه جهان را یک قطعه شیشه تصور کنیم و یک نور بی نهایت این شیشه را احاطه کرده
باشد – این نور هم در داخل شیشه است و هم در خارج آن است – اما شیشه نور نیست و
نور شیشه نیست ، رابطه خداوند مطلق با جهان محدود به این ترتیب است.
جهان
نبود خدا بود – سپس خداوند اراده کرد که شناخته شود ، جهان و مخلوقات را خلق کرد
تا مخلوقاتش او را بشناسند . داود پیامبر «ع» سئوال کر د : خداوندا چرا مخلوقات را
خلق کردی ؟ فرمود :
کنت کنزاً
مخفیا و احبت ان اُعرف و خلقت الخلق لاُعرف « بودم گنج هستی
پنهان و دوست داشتم شناخته شوم و خلق کردم مخلوقات را تا شناخته شوم » .
پس هدف خداوند از خلق کردن فقط شناساندن خودش
بوده است و لاغیر . و با فرستادن پیامبران خود را به انسانها شناساند و اندکی از
مردم خداوند را شناخته اند اما بسیاری هنوز آدرس را اشتباه می روند . نمونه ان
پیروان تقمص نفس است که خدای آنها – محدود مادی و کوچک است ، یعنی هنوز بت ساخته ،
خیال خود را به جای خداوند پرستش می کنند و مشرک هستند ، هنوز به
خداوند مطلق « بی نهایت » پی نبرده اند . و در قرآن فرمده :« و
ما قدروا حق قدره » اندازه نکردید حق اندازه کردن او را –
چون فوق اندازه است – خدائی که اندازه دارد – خدا نیست مخلوق است .
سیر
نزولی خلقت
1- خداوند با کلمه مقدر که همان روح دارای پنج اصل است یعنی با سنه الله
مایه اولیه هستی یعنی عقل و حب را
بوجود اورد و با عقل و حب
با قانون یعنی روح ذر را
خلق که مایه اولیه جهان غیب است
در سیر نزولی از عقل و حب یعنی با ذر جهان بعد از
انفجار عظیم را بوجود اورد وهمه ذریرات از جمله نور را ازعقل
و حب تنزل یافته که حالا ذره و موج است . خلق کرد و به غیر از نور عیسی - نور همه
انسانها را در نفس واحده ای که ادم و حواها ی اولیاز ان خلق شده اند قرار داد .
2- خداوند با
عقل و حب - – فرشتگان را خلق کرد .
3- سپسدر
سیر نزولی خلق همه زیر اتمی ها را از نور خلق کرد را
تنزل داد و نار را خلق کرد از - نار – جن را خلق کرد .
4- سپس
نار را تنزل داد و عناصر را – خاک – را خلق کرد.
سیر
صعودی خلقت
1- از
عناصر – گیاهان را خلق کرد که نار و نور و از نو ر نفس را در گیاهان
به ظهور رسیده است، از اینرو گیاهان دارای نفس هستند و زنده می باشند.
2- در
صعود دیگر از عناصر – حیوانات را خلق کرد – در حیوانات نار – و نورو نفس در
درجه پایین به ظهور رسیدند ، از اینرو حیونات علاوه بر داشتن نفس
– دارای عقل و جاذبه هستند – حیوان بچه خود را می شناسد – یا
حیواناتی چون اسب – سگ – گربه و غیره صاحب خود را می شناسند.
3- در
صعودی دیگر از عناصر – انسانهای اولیه « دو آدم و دو حواء را »
خلق کرد . نار، و نور و نفس بیش از
حیوانات در انسان به ظهور رسیدند . از اینرو ، عقل انسان از حیوانات بیشتر است و
انسان دارای استعداد کسب علم از طبیعت را دارد و قدرت خلاقیت ، یعنی اختراعات و
اکتشافات را دارد و خلیفه خداوند در زمین شد. از اینرو با اینکه در آخر همه خلق
شده ، ولی افضل تر از فرشتگان است . که اول از همه خلق شده است چون
فرشتگان محل ظهور ذر اند و نفس در آنها به ظهور نرسیده است – در صورتی که نور
در حیوانات اندک ولی در انسان بدرجه ای از ظهور رسیده که بالاتر از
فرشتگان شد. نور همان عقل و حب خلاق است که در نفس واحده بود و بظهور رسیده است .
تعریف
عقل : بنابر تعریفی که از ائمه آل محمد کسب شده ،تعریف عقل چنین است :
- عقل
1- موجودی است ، 2- یگانه 3- نسبی و 4- فعال و 5- مختار که دارای 6- قدرت 7- شناخت
8- پیش بینی 9- انتخاب و 10- تصمیم گیری 11- اختراع 12- اکتشاف است. تکامل در دنیا
در همین اختراعات و اکتشافات انجام می گیرد و الا نفس انسان از اول کامل خلق شده است .
معیـــار
کار عقـــل
عقل
، موجودی است ذری =تکیونی ، که بر
پایه پنج اصل ، روح خلق شده است و بر پایه
پنج اصل کار می کند ، اگر عقل معیار کارش را به جز پنج اصل روح قرار
دهد – و چون روح که در درجه پاینتر نور است ترک کرده است و در تاریکی به انحراف می رود و
دچار خرافات می شود. بنابراین اصول دین – اصول راهنمای منطق عقل است – هر فکر و هر عقیده ای که بر پایه اصول
دین نباشد باطل است و اصول دین به عنوان اینکه آیه ای از خداوند حق مطلق است – خود
حق نسبی می باشد و وقتی که عقل با معیار اصول دین کار می کند به حق کار می کند و
حق را دنبال می کند و با داشتن معیار حق – باطلها را می شناسد و کنار می گذارد.
از
اینرو ، عقل با معیار اصول راهنمای منطق حق – یعنی اصول دین- قسط « یعنی حقوق و تکالیف»
خود را می شناسد و بدان عمل می کند و کسی که حقوق و تکالیف خود را در
مقابل دیگران بشناسد و عمل کند ، خود را معصوم از خطا ، حفظ می کند و
تقوا همین است ، این شخص است که با معصوم نگاه داشتن خود مستحق - رسیدن
به بهشت می شود – بهشت مرکز شروع تکامل خطی است.
بهشت-
قدم اول تکامل است
انسانی
که به بهشت وارد شد ، به مرحله ای از زندگی وارد می شود که حرکت انجا
دیگر برای حفظ معصومیت خود نیست ، چون در بهشت شرایط انحراف و خروج از معصومیت وجود
ندارد پس مرحله اول حرکت تکامل نهائی است که انسان شروع می کند ، پس
بهشت جایگاه شروع تکامل اصلی است، تکاملی که تا بی نهایت راه
برای تکامل باز است – تکامل در بهشت آغاز می شود – و تا کمال مطلق راه بی نهایت در
پیش است . و چون راه بی نهایت است انسان در بهشت هر لحظه در
تکامل است ولی هرگز به کمال مطلق نخواهد رسید ، لذت زندگی در بهشت همین
همواره در تکامل بودن است .
خلقت
انسان
در
قرآن مایه اولیه ای که انسان از آن خلق شده است – نام آن نفس واحده است – نفس
واحده – مایه ای است از عناصر- و چون نفس واحده – کلمه ای است مونث – پس
دارای قدرت زایندگی است گفتیم که انسان از عناصر خلق شده است و عناصر امکان
حرکت صعودی دارند تا به نار و نور و نفس بدل شود وقتی که خداوند انسان را از نفس واحده (
که همان عناصر ) است خلق کرد و در سیر فرگشتی – نار ،نور و نفس با روح هستی
که قانون تکامل است به کمال می رسد و ( حداقل – دو آدم و دو حواء ) بظهور رسیده
است. همانطور که :
گیاه
– دارای عناصر و نارو نور
و نفس است.
حیوان
– دارای عناصر نار،و نور و نفس است .
این
انسان بود که هم دارای نارو نور و نفس کامل است .
بنابراین
، هر چهار نفر – انسانهای اولیه – در همه چیز برابر هستند و هیچگونه برتری یکی بر
دیگری ندارد .
خلقت
این – این انسانها – بصورتی تدریجی بوده است .
1- خداوند
از عناصر – موجوداتی را که خاصیت گیاهی داشته اند از زمین می رویاند – سپس آنها را
تبدیل به گوشت و استخوان می کند که در آنها نور ( ذره و موج تبدیل به عقل و حب شده و ) به ظهور می رسد وقتی
خلقت تمام شد ، هر چهار موجود با جدا شدن از خاک شروع به حرکت کرده اند .
مانند
: قارچ – که از زمین می روید ولی ریشه در خاک ندارد در قران خداوند به این
امراشاره می کند
( سوره
نوح آیه17 )
و
الله انبتکم من الارض نباتا ( خداوند رویاند شما را از
زمین رویاندنی )
بنابراین
عقل و حب حیوانی در سیر صعودی از
خاک بوجود آمده اند چون عناصر مستعد حرکت صعودی می باشند.
بنابراین
وجود انسانها در یک حرکت صعودی از خاک ( عناصر ) به نار ( انرژی گرمائی
که در وجود انسان است ) به نور انر ژی هوشمندی
و جاذبه و به نفس که
با نفخه روح =قانون هستی در جهش
( نفس انسان ) صعود کرده است.
پس
– جسد جسم و نفس – همه
با هم به تدریج بوجود آمده اند و همه انفاس از اول – پاک و طاهر و معصوم هستند.
خداوند-
انسانهای اولیه را در بهشت مرکز تکامل قرار داد آنجا همه چیز تکاملی بود جز یک چیز
که انسانها را به نقص راه می برد. و انسانهای اولیه در برهه ای از زندگی خود در
بهشت با فریب شیطان از گیاهی که مایه انحراف بود استفاده کردند و مرکز
تکامل را از دست دادند.
1-خداوند
چون ارحم الراحمین است با قبول توبه آنها – این امکان را به آنها داد که بتوانند
دوباره به مرکز تکامل برگردند با این شرط که – دیگر بهشت از محیط زندگی آنها
برداشته شد. حالا باید در دنیایی زندگی کنند که نه یک انحراف دهند بلکه هزاران
انحراف دهنده در مقابل انسان است. انسان باید بتواند خود را معصوم نگاه دارد تا
بتواند به مرکز تکامل برگردد. با این تفاوت که دیگر این بار بهشت را مفت به دست
نمی آورد تا مفت از دست بدهد. و خداوند به همین دلیل در بهشت موعود – دیگر هیچ
عامل انحراف دهنده در مقابل انسان قرار نمی دهد. چون این بار انسان با زحمت خود را
به آن رسانده است با ارفاق خداوند- در بهشت موعود حرکت فقط تکاملی است اما در این
دنیای پر از انحراف خداوند مرگ را قرار داد تا انسان با مردن از این دنیا به بهشت
موعود جواز عبور بگیرد.
در
بهشت اولیه- تکثیر نسل انسان نبود- در این جا تکثیر- نیز وجود دارد. و انسان های
اولیه بچه دار شدند- و بچه هایشان هم می توانند به بهشت وارد شوند به
شرطی که مبارزه سخت را با تمام انحرافات انجام بدهند. و خود- خود را به بهشت مرکز
تکامل برسانند..و اگر انسان در یک جهان
نتوانست خود را به بهشت برساند و به جهنم
رفت پس از پایان مدت موقت پاک سازی انسان
در جهنم تبدیل به ذر اولیه خود می شود و در دایره تناسخ جهان
به جهان انقدر ادامه می یابد
تا به بهشت خود را برساند و برای اینکه انسانها درحرکت جهان به جهان متولد شوند با تناسخ از پدر و مادر زاده می شوند
قانون
تکثیر انسان ها تناسخ است
1- ادامه
نسل بشر بر پایه تناسخ می باشد به این
ترتیب که نسخه ای از پدر و نسخه ای از مادر در رحم مادر باهم ترکیب می
شوند آن قسمت که از مرد است نامش اسپر می باشد آن قسمت که از زن است اوول است.
وقتی که دو نسخه بر پایه اصول دین یعنی قانون هستی پیوند خورند یعنی به توحید
رسیدند- ضعف های همدیگر را برطرف می کنند و با ترکیب دو ماده- اسپرواووم – که هر
دو زنده هستند یعنی دارای دو جسم و دو نفس – که در مرحله- نفس نباتی می
باشند- این نفس نباتی- با کمی رشد به نفس حیوان و سپس به انسانی بدل می شود- در نتیجه نفس
و جسم روی هم با هم هستند و با هم ترکیب می شوند و هیچ تقدم و تأخری نسبت به هم
ندارند. بنابراین در تکثیر انسانها ی بعدی خداوند نفس جدیدی خلق نمی
کند. بلکه مانند پیوند زدن دو درخت به همدیگر دو نسخه – استنساخ شده از پدر و مادر
را به هم دیگر پیوند می دهد همانطور که در پیوند دو درخت هر دو درخت دارای نفس هستند
و زنده می باشند در پیوند – اسپرو – اووم نیز هر دو دارای نفس نباتی هستند – یعنی نفساً و جسماً با هم پیوند
می خورند و این پیوند بر پایه پنج قانون – روح هستی انجام
می گیرد.
در
نتیجه : هر نطفه ای خود دارای نفس است و نفس
از خارج در نطفه وارد نمی شود – دو نسخه –
استنساخ شده و پیوند خورده را – تناسخ می گویند.
بنابراین
تناسخ قانون تکثیر انسانها می باشد که بر پایه روح هستی یعنی اصول دین انجام می گیرد.
2- بعد
از اینکه انسان می میرد یعنی نفس از جسم جدا می شود – چون نفس – درجه صعود
یافته وجود انسان است خود به تنهائی و مجرد قادر به بقاء می باشد حتی اگر
جسم هم نداشته باشد – اما قادر به عمل در دنیای ما نخواهد بود – این نفس – نمی تواند به داخل – درخت که دارای نفس نباتی است و حیوان و انسان دیگری وارد شود – چون
هر سه این موجودات خودشان دارای نفس هستند
– و هر دو نفس در یک جسد امکان حضور
ندارند – و اگر این نفس وارد در عناصر ( جامدات ) شود برای همیشه باید زندانی – آن
جامدات باشد – و هیچگونه فایده ای در این کار مرتب نیست و هیچ کس هم تا حالا ندیده
است که مثلاً سنگی دارای نفس انسانی شده باشد چون اگر سنگ دارای نفس انسانی
شده باشد باید بتواند زنده شود و حرکت کند حداقل مثل گیاه زنده باشد و این
خرافه ای بیش نیست که سنگ و کلوخ داراینفس انسانی شده باشند .
3- اگر
نفسی وارد در گیاه یا نطفه حیوان یا انسانی
شود – نفس – آن گیاه – یا حیوان یا انسان
– به کجا می رود – اگر بگوئیم آن نفس را
بیرون می کند – پس آن نفس ها به کجا می روند و در کدام – گیاه – حیوان یا انسان
وارد می شوند – نفسی که نفس ان گیاه – حیوان و انسان را بیرون کند
زندگی خود را در مرگ دیگری می بیند یعنی جسم – یک نفس دیگری را اشغال می کند و در واقع یک نفس غاصب است. سپس نفس – آن گیاه – حیوان و انسان به کجا می رود ؟ آنها
هم به دنبال همان کاری می روند که نفس غاصب کرده ، پس موجودات زنده همیشه در عالم انفس
درتضاد و جنگ و غصب کردن جسم
یکدیگرمی باشند و این به تسلسل می انجامد که باطل است .
4- سئوال
دیگر اینکه اگر زندگی انفس بر پایه تکرار
( دون بدون و جامه به جامه – مظهر به مظهر ) باشد چگونه انسانها زیاد می شوند ،
یعنی آدم و حواء ها چگونه نسلشان زیاد شده – وقتی آدم و حوا ها مردند نفسشان
به کجا رفت – به کدام جسم وارد شد – چون غیر خود آنها – جسم دیگری نبود.
5- بچه
های آدم و حوا نفسشان از کجا آمد – اگر نفسشان از قبل بوده پس احتیاجی هم به جسم
نداشتند – ثانیاً چرا آدم و حوا به فرزندانی که نفسان از نفس آدم و حوا – استنساخ نشده مهربانی بکنند و آنها را دوست داشته باشند و برای آنها زحمت
بکشند و فداکاری کنند و اگر فرزندان ما نفسان از نفس ما نباشد چرا ما باید به انفس
بیگانه محبت داشته باشیم ؟ فقط به دلیل
اینکه جسمشان از ماست.
6- علم
ژنتیک – ثابت کرده است که نفس و جسم هر دو
بطور وراثتی از پدر و مادر به فرزندان انتقال می یابد یعنی بصورت استنساخ که شرح
آن داده شد از اینرو انسانها – فرزندان خود را پاره تن و نفس خود می دانند و به آنها عشق می ورزند.
7- ممکن
است گفته شود خداوند یکباره میلیاردها نفس انسانها را خلق کرده و مرتب فقط آنها را تکرار
می کند – نتیجه ای که بدست می آید این است که جمعیت دنیا نباید زیاد شود – باید
همیشه به یک اندازه بماند یعنی به اندازه انفس
خلق شده. و چگونه این انفس که هنوز
جسم ندارند باقی می مانند و جرم و گناه آنها چیست که باید به این دنیای پر از
انحرافات بیایند و فاسد شوند در حالی خود آنها پاک هستند و این یعنی حرکت از
کمال به نقص با علم و حقیقت سازگار نیست .
8- می
دانیم که فقط چهار گروه خون وجود دارد و این چهار گروه بطور وراثتی طبق علم ژنتیک
از پدر و مادر به فرزندان انتقال می یابد چون در ابتدای خلقت انسانها – خداوند فقط
چهار نفر را دو آدم و دو حوا را خلق کرده است و هر کدام هم گروه خون خود را داشته
است ، اگر فرض کنیم که خلقت اولیه میلیاردها باشد پس باید میلیاردها گروه خون
داشته باشیم که نیست ( پس تکرار - دون به دون– جامه به جامه -
مظهر به مظهر ) باطل است و تکثیر انسانها بر پایه قانون تناسخ ( نسخه
برداری از پدر و مادر ) ادامه دارد و چهار گروه خون بیشتر نداریم .
9- نطفه
وقتی که انعقاد شد- نفس و جسم از نظر کیفیت کامل است، فقط باید از نظر کمیت تکامل
یابد آن هم در 18 سالگی کامل می شود ، آن وقت است که انسان حق و تکلیف دار می شود-
انسانی که حق و تکلیف را درست عمل کند کمال اولیه را حفظ کرده است یعنی معصومیت
خود را نگهداری کرده است و در حق و تکلیف مطیع خداوند است و انسانی که به حقوق و
تکلیف خود عمل نکند با خداوند قطع رابطه کرده است و این قطع رابطه گناه است وروح
او ناقص نشده بلکه مستحقق مجازات شده است .
10-بهشت
و جهنم نتیجه اطاعت خدا کردن و نکردن است . انسان از بهشت رانده شد به گناه میوه
ممنوعه و هدف بازگشت به آن است و کسانی که به بهشت نمی روند و به جهنم می روند تا
مجازات قطع رابطه با خداوند را ببینند و پس از اتمام مجازات در جهان های متتالی حرکت تکاملی را شروع خواهند کرد
11-
در پایان یک شبهه مهم را جواب می دهیم – انسان به جائی می رود و فکر می کند که
یکبار هم قبلاً آنجا بوده است – چگونه تفسیر می شود
جواب
– همانطور که گفتیم ما وارث ژنهای (ژن نفس واحده است )اجداد مان هستیم ، ژنی که
هزاران سال قبل در وجود اجداد ما بود امروز با تکثیر پیدا کردن در وجود ما هم حضور
دارد و این ژنها هستند که در مغز انسان حاضرند – ژنی که همراه اجداد ما در جائی
بوده امروز در وجود ماست – آن احساس را به ما منتقل می کند جائی را که اجداد ما
دیده اند – ما احساس می کنیم که ما دیده ایم چون نفس و جسم ما همان تکثیر شده نفس و
جسم اجدادمان است – پس هیچ شکی نیست که آن احساس صحیح است و ژن وجود ما قبلاً آنجا
بوده است .
نتیجه
نهائی – تقمص انفس ( یعنی تکرار زندگی در این دنیا ) به صورت دون بدون و جامه به جامه و مظهر به
مظهر باطل است .
و
قانون یعنی روح خلقت تناسخ – از پدر و مادر صحیح است و برای هر
فردی فقط یکبار امکان وقوع دارد چون خدا واحد الاحد است و با قانونواحد التوحید عمل می کند اماتکرار جهان های متتالی از
ضرویات عدالت خواند است تا امکان تکامل به همه داده شود برای مدت محمد
گناه انسان بینهایت در جهنم
نمی ماند .
پس
تقمص انفس ( تکرار زندگی متوالی در دنیا از این جسم به ان
جسم = حلول نفس در جسمی و اتحاد
با ان) باطل و تناسخ نفس و جسم ( یکباربرای هر فرد از پدر و مادر=
تولد در بدنیا امدن و ترکیب نفس با جسم جدید = تولید مانند
فطر
کم اول مره = دو ادم و دو حوا ) حق است .
والسلام
سلام علیکم
پاسخ دادنحذفاز زحمت شما کمال تشکر را دارم. علی رغم تلاش خوب شما. اما بر این مقاله چند اشکال اساسی وارد است که اگر رفع شوند، قطعا در تکمیل آن کمک می کنند. بدون توضیح باید گفت این نواقص مشهود است:
ا- اصل و اصالت روح چیست، آیا روح همان ژن است؟
2- هیچ اشاره ای به وجود جان نشده است.
3- فرق روح، جان، نفس چیست؟
4-پاسخ به سوال 12 به هیچ عنوان قانع کننده نیست و پاسخ درست را باید در وجود روح جستجو کرد و نه ژن
5-اشاره ای به « نفت فیه من روحی» نشده است.
و البته چن سوال دیگر که انشائ الله اگر لازم شد مطرح خواهم نمود
کوچک شما ج.س
tivairan@yahoo.com
با سلام دوست عزیز اگر کمی بیشتر در متن توجه می کردید جواب سئوال هادر متن وجود دارد اما باز توضیح لازم است
حذف1- اصالت با توحید و چهار اصل دیگر قانون هستی است خلقت یک سیر نزولی داشته و یک سیر صعودی دارد که در متن توضیح داده شده است در سیر نزولی نور به روح و به نار و به عناصر و ازسیر صعودی عناصر - نار - روح - نور تبدیل می شود ودر خلقت انسان همه حضور دارند . در ادامه تناسل هم همه در ژ ن حضور دارند ژن دارای عناصر و نار و روح و نور هم هست
2-جان = نفس است که مجموعه توحید یافته عناصر - نار - روح .نور است
3- فکر کنم خود شما اکنون فرق روح . نفس باید متوجه شده باشید نفس شامل نور - روح و نار و عناصر است
4 حالا متوجه می شوید که منظور از ژن چیست ژن همان نفس انسان است که از نظرکیفیت در درجه پائینی قرار دارد .
5 - نفخ به معنی جهش ذاتی دادن به نفس واحده است که فطرت (اغاز ) اولیه خلقت اد مها و حواها بوده است و یک بار فقط اتفاق افتاده است و ان هم در نفس واحده که هر چهار انسان از ان بطور برابر در همه چیز فطرت (اغاز ) یافته اند خدا واحد است و در همه چیز بر پایه سنت واحدی عمل می کند و قانون هستی اساسش بر توحید مقدر ( نسبی ) است به همین دلیل همه چیز ایه = علامت خدا است که توحید مطلق است